خدا,یار همیشگیه ما
«هرچیزی ممکن است»
گم شده بودم، گیج بودم، فکرمی کردم هیچ وقت جوابی پیدا نخواهم کرد، اما خدا گفت:
«من هدایتت خواهم کرد»
خود را باختم، فکرمی کردم نمی توانم، ازعهده اش برنمی آیم، اما خدا گفت:
« تو ازعهده ی هر کاری برمی ائی»
غمگین بودم، احساس کردم زيرکوهی از ناامیدی گیرافتادم، اما خدا گفت:
« غمهایت را روی شانه های من بریز»
فکر کردم نمی توانم، من انقدر باهوش نیستم، اما خدا گفت:
« من به توخرد لازم را می دهم»
بار گناهانم رنجم می داد، برای کارهای بدی که کرده بودم از خود عصبانی بودم، اما خدا گفت:
«من تو را می بخشم»
از خودم بدم می امد، فکرمی کردم هیچ کس مرا دوست ندارد، اما خدا گفت:
«من به تو عشق می ورزم »
گریه می کردم، زیرا تنها بودم، اما خدا گفت:
« من همیشه با تو هستم »
داستان عشق
روزی خبررسید که قراراست تمام جزیره به زیر آب برود. پس تمام اهل جزيره قایقهای خود را مرمت کردند تا راهی شوند. اما عشق راضی به ترک جزیره نشد! چرا که او
عاشق جزیره بود!
آن لحظه فرار رسید و تمام جزیره به زیرآب رفت! عشق ازغرور که با کرجی زیبا عازم مکانی امن بود کمک خواست و گفت: غرور ممکن است مرا با خود ببری؟
غرورگفت: نه تمام بدنت خیس وکثيف شده است وقایقم را کثیف می کنی!
غم در نزدیکي عشق بود؛عشق به او گفت:غم، آيا تو مرا با خود می بری؟
غم با صدایی حزن آلود گفت: آه عشق من خیلی غمگینم واحتیاج دارم تا تنها باشم!
پس اینبارعشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت: آیا می توانم با توهمسفر شوم؟
ثروت گفت: قایق من پراز طلا وجواهراست وديگر جایی برای تو نیست!
عشق اینبار از شادی کمک خواست. اما شادی آنقدر غرق در شادی و نشاط بود که حتی صدای عشق را نیز نشنید.
ناگهان صدایی مسن و خسته گفت: بیا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!
عشق از خوشحالی فراوان خود را به داخل قایق انداخت. عشق آنقدر خوشحال بود که یادش رفت حتی نام یاریگرش را بپرسد!
آنها به خشکي رسیدند و پیره مرد به راه خود رفت! وتازه عشق فهمید که حتی نام آن پيرمردرا هم نمی داند.
از پیره دیگری پرسید: آیا تو اورا می شناسی؟
او گفت:آری؛ او زمان است!
عشق با تعجب گفت: زمان؟!
پیرمرد گفت: آری زمان؛ چراکه تنها او قادر به درک عظمت عشق است.
چرا زنان گریه می کنند؟
مادرش گفت: چون من یک زن هستم.
پسر بچه گفت: من نمی فهمم.
مادر گفت: تو هیچگاه نخواهی فهميد!
بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید: چرا مادر بی دلیل گریه می کند؟
پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای هیچ چیز گریه می کنند!
پسرکوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمیدانست که چرا زنها بی دلیل گریه می کنند.
بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را می داند.
او از خدا پرسید: چرا زنان به آسانی گریه می کنند؟
خدا گفت: زمانی که زن را خلق کردم می خواستم موجود بخصوصی باشد بنابراین شانه های او را آنقدر قوی آفريدم تا بارهمه دنیا را به دوش بکشد. وهمچنین شانه هایش
آنقدر نرم باشد که به بقیه آرامش بدهد. من به او توانایی دادم که درجایی که همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و همچنان پیش برود. به او توانایی نگهداری از
خانواده اش را دادم حتی زمانی که پيرشده است بدون این که شکایتی بکند. به او عشقی داده ام که درهر شرایطی بچه هایش راعاشقانه دوست داشته باشد،حتی اگرآنها به او
آسیبی برسانند. به او توانایی دادم که شوهرش را دوست داشته باشد واز تقصیرات او بگذرد وهمیشه تلاش کند تا جایی درقلب شوهرش داشته باشد. به او این شعور را دادم
که درک کند یک شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسرش را آزمایش می کند و به او این توانایی را دادم که تمامی این مشکلات را
حل کرده و با وفاداری کامل درکنار شوهرش باقی بماند. و در آخر به او اشکهایی دادم که بریزد. این اشکها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی که به
آنها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشک می ریزد. خدا گفت: می بینی پسرم. زیبایی یک زن در لباسهایی که می پوشد نیست، درظاهر او
نیست و درشیوه موهایش نیست، بلکه زیبایی یک زن در چشمهایش نهفته است. زيرا؛ چشمهای او دریچه روح اوست. و در قلب او جایی است که عشق او به دیگران درآن
قرار دارد.
از خود گذشتگی عشق به همراه دارد
موسی مندلسون، پدربزرگ آهنگساز شهیرآلمانی، انسانی زشت وعجیب الخلقه بود. قدی بسیاركوتاه و قوزی بد شكل برپشت داشت.
موسی روزی درهامبورگ با تاجری آشنا شد كه دختری بسیاردوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در كمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهروهیكل ِاز شكل افتاده او منزجر بود.
زمانی كه قرارشد موسی به شهرخود بازگردد، آخرین شجاعتش رابه كارگرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده كند.
دختر حقیقتاً اززيبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نكرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد.
موسی پس از آن كه تلاش فراوان كرد تا صحبت كند، با شرمساری پرسید:
-آیا می دانید كه عقد و ازدواج انسانها درآسمان بسته می شود؟
دختردرحالی كه هنوز به كف اتاق نگاه می كرد گفت:
-بله، شما چه عقیده ای دارید؟
-من معتقدم كه خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می كند كه او با كدام دخترازدواج كند. هنگامی كه من به دنیا آمدم، عروس آینده ام رابه من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت:
«همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا وهمان موقع من از ته دل فریاد برآوردم وگفتم:
.اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به اوعطا كن
فرومتژه سرش را بلند كرد و خیره به او نگریست و از تصورچنین واقعه ای برخود لرزید.
او سالهای سال همسر فداكار موسی مندلسون بود.
دلیل با تو بودن
و خدا یکی بود.
و یکی چگونه می توانست باشد؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
و خدا کسی که احساسش کند، نداشت.
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند.
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد.
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد.
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند.
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور.
اما کسی نداشت...
و خدا آفریدگار بود.
و چگونه می توانست نیافریند.
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.
و با نبودن چگونه توانستن بود؟
و خدا بود و با او عدم بود.
و عدم گوش نداشت.
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.
و حرفهایی است برای نگفتن...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند.
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت.
درونش از آنها سرشار بود.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم.
جز خدا هیچ نبود.
در نبودن، نتوانستن بود.
با نبودن نتوان بودن.
و خدا تنها بود.
هر کسی گمشده ای دارد.
و خدا گمشده ای داشت...
علی شریعتیاین است زندگی
ماجرای گروه 99
ماه تولدتان چه رنگی است؟
با نمک و دوست داشتنی، مشکل پسند، با روحیه بشاش هستید. قادرید با مردم بسیار خوب و با ملاطفت برخورد کنید و این همان عشقی است که می تواند در راهی که در پیش دارید، همراهتان باشد. دیگران از بودن با شما لذت می برند و این نشانه خوش مشربی شماست.
اردیبهشت: شیری
اهل رقابت و دوستدار بازی های رقابتی هستید و به هیچ وجه دوست ندارید بازنده باشید. قابل اطمینان و امین هستید و بسیار علاقه دارید وقت خود را بیرون از خانه بگذرانید، مسافرت را بسیار دوست دارید. انسانی صادق هستید و همین صداقت، شما را امین مردم ساخته است. با این حال زمانی که از دست کسی عصبانی می شود به سختی او را بخشیده و نمی توانید به راحتی از کارهایش چشم بپوشید.
خرداد: نیلی
شما بیشتر متوجه نگاهتان هستید و استانداردهای بالایی در انتخاب دارید و هر چیزی را با دقت و تفکر انتخاب می کنید و به ندرت مرتکب اشتباه می شوید. به راحتی می توانید دوستان جدیدی پیدا کنید. جذابید و عاشق زندگی. نسبت به همه چیز دارای احساس قوی هستید و آماده انجام کارهای سخت.
تیر: خاکستری
جذاب و فعال هستید. هرگز احساساتتان را پنهان نمی کنید و هر آنچه را که در درونتان است آشکار می سازید، اما ضمناً هم می توانید خودخواه هم باشید. صحبت کردن با شما راحت است و می توانید به دوستانتان نصایح خوبی ارائه دهید. کمی زود اعتماد می کنید و معمولاً در این زمینه ضربه می خورید. اخلاق خوب شما در بسیاری از موارد باعث سوءاستفاده دیگران می شوید.
مرداد: سبز
خیلی خوب با افراد تازه کنار می آیید، در واقع آدم خجالتی نیستید و دوست دارید مورد علاقه و توجه کسی باشید که دوستش دارید، ولی غالباً تنها هستید و به انتظار فرد مورد نظر نشسته اید. خشونت را نمی پسندید و تلاش می کنید با مهربانی و عطوفت کارها را پیش ببرید.
شهریور: طلایی
شما می دانید چه چیزی درست است و چه چیزی نادرست است. آدم بشاشی هستید و عاشق بیرون رفتن و گذراندن وقت در خارج از خانه. کمی خیالپردازید و دوست دارید چیزهای جدید را تجربه کنید. این مساله در زندگی به نفع شماست.
مهر: صورتی
شما همواره در تلاشید تا در هر کاری بهترین باشید و دوست دارید تا حد امکان به دیگران کمک کنید. به سادگی قانع نمی شوید. به زندگی با دیده ای مثبت می نگرید و دوست دارید با استفاده از تجارب گذشتگان بهترین زندگی را برای خود و خانواده تان فراهم کنید. به سادگی به کسی اطمینان نمی کنید.
آبان: زرد
شما شیرین، دوست داشتنی و جذاب هستید و مورد اعتماد بسیاری از مردم. شما خوب تصمیم می گیرید و در زمان مناسب انتخاب درستی انجام می دهید. دیگران به راحتی به شما اطمینان کرده و نزدیکتان می شوند. برای هدف خود تلاش می کنید و معمولاً تا به آن نرسید از راه خود باز نمی گردید.
آذر: خرمایی
باهوشید و می دانید چه چیزی و انجام چه کاری درست است. می خواهید همه چیز را مطابق میل خود انجام دهید که گاهی می تواند به دلیل عدم توجه به نظر دیگران مشکل ساز باشد. آرزو و اهداف بزرگی دارید که با تلاش به نیمی از آنها می رسید. صبور و وفادار باشید.
دی: نارنجی
در مقابل اعمالتان مسوولیت پذیر بوده و می دانید چگونه با مردم رفتار کنید. همواره اهدافی برای دستیابی دارید و حقیقتاً برای رسیدن به انها تلاش می کنید. فردی آماده رقابت هستید و از این کار لذت می برید. دوستانتان برای شما اهمیت خاص دارند.
بهمن: ارغوانی
اسرار آمیز هستید، اما به هیچ وجه خودخواه نیستید، نظرتان به زودی جلب می شود و دیگران کاهی از این مسئله سوءاستفاده می کنند. بین دوستانتان محبوب هستید. همیشه بدنبال اشخاصی هستید که قابل اطمینان باشند.
اسفند: لیمویی
آرام هستید، اما به سادگی عصابانی می شوید. گاهی حسادت می ورزید و در مورد چیزهای کوچک اعتراض می کنید. قلبی صاف و روشن دارید و همراه خوبی برای فامیل و دوستان هستید.گاهی بیش از اندازه به ظاهرتان توجه می کنید.
دل نوشته های دکتر شریعتی
بمان تا كاری كنی نه كاری كنیم تا بمانیم
ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفشهای او راه بروم
شگفتا:سلام آغاز هر دیداریست ولی در نماز پایان است .شاید این بدین معناست که پایانه نماز آغاز دیدار است .
دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشكوه می آفرینند
برایت دعا میکنم خدا از تو بگیرد هر آنچه تو را از خدا میگیرد
مرا كسی نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسی می خواست كه من كسی نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بی كسان !
زن از دیدگاه دكتر علی شریعتی
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...
می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی ...
در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی ...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...
او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...
او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...
و قرن هاست كه او عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند ...
و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد ...
و این، رنج است.آدمك مرگ همين جاست بخند
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخند
آدمك خل نشوي گريه كني
كل دنيا سراب است بخند
آن خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخند
5 داستان کوتاه و زیبا
مثل هميشه براي مشتري قيافه گرفت، با هزار توپ و تشر و بهانه بيرونش كرد. عصري كه براي خواستگاري رفت ديد پدر طرف مشتري صبحش بوده!
شماره دو
خيلي عجله داشت، سوار تاكسي شد، راننده شروع كرد از ادارهاي كه مسافر در آن كار ميكرد بد گفتن، هيچ نگفت، همه پياده شدند، برف ميآمد و ديرش شده بود، ميخواست دربست بره اداره، ولي روش نشد!
شماره سه
رسيد به ادارهاي كه هميشه معطلش ميكردند، توي راهرو يك مشتري قديمي را ديد، شروع كرد به نقد؛ مشتري قديمي گفت كارت را بده به من و نگاه كن كه در اينجا كار ارباب رجوعِ خوش رو چقدر زود راه ميافتد. ظرف چند دقيقه كارها انجام شد. خدا حافظي كه كردند كارمندها جلويش را گرفتند و گفتند: تو را به خدا سفارش ما را به رئيس بكن!
شماره چهار
يك هفته غيب شد، درب را كه باز كرد خانم بستش به توپ سرزنش، با لبخند رفت خوابيد، تلفن زنگ زد، مادر خانم گفت شوهرت كليهاش را داد به برادرت، ازش خوب پرستاري كن!.
شماره پنج
روز پدر همه هديه ميگرفتند، پيش خودش گفت، خرجي كه ندادم، هديه هم نميگيرم، شب هدية گراني گرفت، ولي ديگه گردنبند زنش را نديد.
شماره شش
دور ميدان انقلاب دختر مرتبي كه جوراب ميفروخت را ديد، پير زن مشكوك شد، همة جورابهايش را خريد، دنبالش كرد، رسيد به خوابگاه دانشجويي. دلش سوخت، درب خوابگاه آگهي كرد به يك فروشندة نيم وقت خانم نيازمنديم و... ، فردا صبح صدتا دختر مرتب مراجعه كردند.
سنجش عملکرد خود
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
مراقب باش!!!
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانستکه خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم ، ممکن نیست.
شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.
زیباترین چیز در دنیا
فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. فرشته روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.
خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها،جنگلها ،ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود. پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد. در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است.
کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است.ولی برگرد ودوباره بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
مرد شرور به کلبه کوچکی که وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد ،مرد از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد ، زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباندوصدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید. چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟ چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد. فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.
خداوند فرمود:این قطزه اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.
بدست گرفتن سرنوشت خود در سه سوت...!!!
وقتی که خسته و خوابآلود سرش روی انبوه کاغذهای روی میزش افتاد، جوانک سراغش آمد. دست راست جوانک در جیب کتش بود. انگار چیزی را پنهان داشت.
نویسنده نشناختش. تا آنوقت ندیدهبودش.
- بله بفرمایید!
جوانک لاغر کمی این پا و آن پا کرد:
- آقا! از شما خواهشی داشتم!
- بفرمایید! شما؟
جوانک، انگار سرزنشآمیز، نگاهش کرد:
- آقا مگر شما من را به جا نمیآورید؟
نویسنده پرسید:
- باید به جا بیاورم؟
- خوب... من یکی از شخصیتهای همین داستانی هستم که دارید مینویسید!
نویسنده با بیحوصلهگی فکر کرد: آه! باز هم این بازیهای لوس پسامدرن! گفت:
- ولی... من شما را نمیشناسم!
- خوب... شما به جزییات داستانهایتان توجه ندارید. همیشه کلّیها و اصلیها را میبینید.
- یعنی شما یکی از جزییات داستان من هستید؟
- تا به حال بله. جزییاتی که شما هیچوقت نمیتوانید ببینید.
نویسنده با حیرت داشت نگاهش میکرد و فکر میکرد که این جوانک پررو واقعاً چه چیزی در جیبش پنهان کردهاست. نکند یک تپانچه باشد؟ جوانک گفت:
- امشب نوشتید که دختری دارد از بیمارستان بیرون میآید و میخواهد خودش را زیر ماشین بیندازد!
نویسنده خندید:
- خوب! درسته! اما من خوابم برد و دخترک هنوز از بیمارستان بیرون نیامدهاست.
- در واقع نوشتهاید که دقیقاً دم ِ در بیمارستان ایستادهاست.
- بله! دقیقاً آنجاست!
جوانک جلوتر آمد:
- آقا! خواهش میکنم این کار را نکنید! دختر را زیر ماشین نیندازید!
- اما دوست من! شما چه نقشی در داستان من دارید؟
- من... دربان بیمارستان هستم!
و سرش را پایین انداخت. سرخ شدهبود. نویسنده فکر کرد لابد از شغلش خجالت میکشد.
- خوب!
- من تا به حال نقشی در داستان نداشتهام. اما... حالا... حالا میخواهم از اتاقک نگهبانی بیرون بیایم و جلوی خودکشی دختر را بگیرم! آقا خواهش میکنم بنویسید که آن دختر من را میبیند و عاشقم میشود!
نویسنده قاهقاه خندید:
- اما عزیزم! من که نمیتوانم خلاف واقعیت بنویسم!
- کدام واقعیت آقا! واقعیت مخلوق شماست!
- بله مخلوق من است. اما من هم جزیی از این واقعیتم!
جوانک مکث کرد. داشت زور میزد که حرفش را بزند:
- یعنی... اگر شما همین حالا بمیرید، آن واقعیت که در داستانتان باید اتفاق بیفتد، آیا... آیا باز هم اتفاق میافتد؟
نویسنده گفت:
- خوب ظاهراً نه! ظاهراً اتفاق نمیافتد.
و فکر کرد: حتماً میخواهد من را بکشد. جوانک ابله پرسید:
- یعنی او دیگر خودش را زیر ماشین نمیاندازد؟
نویسنده باز هم به خنده افتاد:
- نه خودش را زیر ماشین نمیاندازد، اما چون او یک واقعیت است، همانطور ایستاده، و همانجا که حالا هست، تا ابد... بله تا ابد خواهدماند!
جوانک هم این بار خندید. دست راستش را از جیب درآورد. بله! تپانچهای در دست داشت.
نویسنده گفت:
- و تو لابد میخواهی من را بکشی؟
جوانک در چشمهای نویسنده زل زدهبود:
- بله آقا! دستکم از مرگش جلوگیری کنم!
تپانچه را بالا برد و در پیشانی نویسنده که باز هم داشت خوابش میبرد، شلیک کرد. نویسنده بر کف اتاق افتاد.
جوانک در حالیکه داشت دستنوشتهی قصه را پاره میکرد به گریه افتاد: حالا دیگر میبایست در اتاقک نگهبانی، در حالی که سرش را به شیشهی دریچهی کوچک چسبانده، تا ابد، همانطور ایستاده بماند و تا ابد، به دختر ناشناس زیبای غمگینی خیره گردد که میخواسته از بیمارستان بیرون برود...
6 داستان کوتاه اما زیبا
مثل هميشه براي مشتري قيافه گرفت، با هزار توپ و تشر و بهانه بيرونش كرد. عصري كه براي خواستگاري رفت ديد پدر طرف مشتري صبحش بوده!
شماره دو
خيلي عجله داشت، سوار تاكسي شد، راننده شروع كرد از ادارهاي كه مسافر در آن كار ميكرد بد گفتن، هيچ نگفت، همه پياده شدند، برف ميآمد و ديرش شده بود، ميخواست دربست بره اداره، ولي روش نشد!
شماره سه
رسيد به ادارهاي كه هميشه معطلش ميكردند، توي راهرو يك مشتري قديمي را ديد، شروع كرد به نقد؛ مشتري قديمي گفت كارت را بده به من و نگاه كن كه در اينجا كار ارباب رجوعِ خوش رو چقدر زود راه ميافتد. ظرف چند دقيقه كارها انجام شد. خدا حافظي كه كردند كارمندها جلويش را گرفتند و گفتند: تو را به خدا سفارش ما را به رئيس بكن!
شماره چهار
يك هفته غيب شد، درب را كه باز كرد خانم بستش به توپ سرزنش، با لبخند رفت خوابيد، تلفن زنگ زد، مادر خانم گفت شوهرت كليهاش را داد به برادرت، ازش خوب پرستاري كن!.
شماره پنج
روز پدر همه هديه ميگرفتند، پيش خودش گفت، خرجي كه ندادم، هديه هم نميگيرم، شب هدية گراني گرفت، ولي ديگه گردنبند زنش را نديد.
شماره شش
دور ميدان انقلاب دختر مرتبي كه جوراب ميفروخت را ديد، پير زن مشكوك شد، همة جورابهايش را خريد، دنبالش كرد، رسيد به خوابگاه دانشجويي. دلش سوخت، درب خوابگاه آگهي كرد به يك فروشندة نيم وقت خانم نيازمنديم و... ، فردا صبح صدتا دختر مرتب مراجعه كردند.
تابلوی آرامش
یکی از تابلو ها منظره ای از دریاچه ای آرامبود. در آن نقاشی دریاچه مثل یک آینهبه نظر می رسید، چون کوههایی سر سبز ، سر به فلک کشیده و با ابهت اطراف دریاچه را احاطه کرده بودند. بالای دریاچه، آسمانی یکپارچه صاف . آبی به چشم می خورد که ابرهایی سفید در آن خودنمایی می کردند. هر کسی که به این نقاشی نگاه می کرد، آن را به عنوان بهترین تابلویی انتخاب می کرد که آرامش را به تصویر کشیده بود. در تابلوی دیگر نیز کوههایی به چشم می خوردند ولی صخره ای ، لخت و ناهموار بودند. در آسمان ابری و گرفته بالای کوهها، ابر هایی سیاه و باران زا به چشم می خوردند و قطرات باران و رگه های آذرخش در آن نمایان بودند. در دامنه کوه، چشمه ای جوشان نمایان بود. به همین دلیل آن تابلو اصلا آرامش را القا نمی کرد. ولی وقتی مرد ثروتمند با دقت به آن نگریست، پشت چشمه بوته ی کوچکی را دید که داخل سوراخی در یک سنگ رشد کرده بود. داخل آن بوته، پرنده ای آشیانه ساخته بود، همچنین کنار آبشار پرنده ای روی آشیانه اش در کمال آرامش نشسته بود.
فکر می کنید مرد ثروتمند کدام نقاشی را برگزید و به کدام نقاشی جایزه داد؟ بله، نقاشی دوم را انتخاب کرد. آیا می دانید چرا؟
او گفت:"آرامش به این معنا نیست که در مکانی عاری از سر و صدا، مشکل و سختی زندگی کنیم ؛ بلکه آرامش به این معناست که در بحبوحه همه اینها باشیم و قلبمان در آرامش باشد. معنای واقعی آرامش چنین است."
5 فصل کوتاه برای متحول شدن
هنگامی که در خیابانی قدم می زنم و گودالی در پیاده رو وجود دارد ، در آن می افتم. خیلی طول می کشد تا از آن بیرون بیایم. این تقصیر من است.
فصل دوم:
در همان خیابان قدم می زنم ، دوباره در همان گودال می افتم ، باز هم طول می کشد تا از آن بیرون بیایم. این دفعه تقصیر من نیست.
فصل سوم:
در همان خیابان قدم می زنم و دوباره در همان گودال می افتم. دیگر عادت کرده ام ، تقصیر من است. بلافاصله از گودال بیرون می آیم.
فصل چهارم:
در همان خیابان قدم می زنم. گودال را می بینم و با احتیاط از کنار آن رد می شوم.
فصل پنجم:
در یک خیابان دیگر قدم می زنم.
یادم باشه یادش باشم
یابن رسول الله در خواستی دارم:
در دعا هایتان به یاد من هم باشید .
گفت:فکر کرده ای از تو هم یادم می رود؟
- نه.
- از کجا می دانی؟
- مگر نه اینکه همیشه دعای شما شامل حال شیعیانتان هست.
خب من هم یکی از همه شیعیان.
از نگاهش تایید حرفم را خواندم. اما پرسید:
همین؟
بله آقا،چیز دیگری نمی دانم.
فرمود:هر وقت خواستی ببینی چقدر در یاد ما هستی ،ببین من چقدر در یاد تو هستم.
"نباید یادم برود،باید بیشتر یادش را در دل داشته باشم...یادم باشد یادش باشم
رابطه روز تولد و شخصیت شما
روان شناسان شخصیتی براین عقیده اند که شماره تولد، شما را از آن چیزی که می خواهید باشید دور نمی کند، بلکه مانند رنگی است که نوع آن و زیبایی اش برای افراد مختلف متفاوت است. به مثال زیر توجه کنید :
فرض می کنیم که شما متولد 8 مهر 1355 هستید.مهر ماه هفتم (7) سال است پس :2 = 1+1 = 11 = 0+7+3+1 = 1370 = 1355+7+8شماره تولد 2 است و اکنون می توانید آنچهراکه مربوط به این شماره است با خود مطابقت دهید .
تفسیر اعداد :
-1 خالق و مبتکر:
''یک'' ها پایه و اساس زندگی هستند. همیشه عقاید جدید و بدیع دارند و این حالت در آنها طبیعی است. همیشه دوست دارند تمامی کارها و مسائل بر حول محوری که آنها می گویند و تعیین می کنند در گردش باشد و چون مبتکر هستند، گاهی خود خواه می شوند. با این حال ''یک'' ها بشدت صادق و وفادارند و به خوبی مهارتهای سیاسی را یاد میگیرند . همیشه دوست دارند حرف اول را بزنند و غالبا رهبر و فرمانده هستند، چون عاشق این هستند که ''بهترین'' باشند . در استخدام خود بودن و برای خود کار کردن بزرگترین کمک به آنهاست ولی باید یاد بگیرند عقاید دیگران ممکن است بهتر باشد و باید با رویی باز آنها را نیز بشنوند .
-2 پیام آور صلح:
'' دو'' ها سیاستمدار به دنیا می آیند ! از نیاز دیگران خبر دارند و غالبا پیش از دیگران به آنها فکر می کنند . اصلا تنهایی را دوست ندارند . دوستی و همراهی با دیگران برایشان بسیار مهم است و می تواند آنها را به موفقیت در زندگی رهنمون سازد . اما از طرف دیگر ، چنانچه در دوستی با کسی احساس ناراحتی کنند ترجیح می دهند تنها باشند.از آنجایی که ذاتا خجالتی هستند باید در تقویت اعتماد به نفس خود تلاش کنند و با استفاده از لحظه ها و فرصت ها آنها را از دست ندهند .
-3 قلب تپنده زندگی:
''سه '' ها ایده آلیست هستند، بسیار فعال،اجتماعی،جذاب،رمانتیک وبسیار بردبار و پر تحمل .خیلی کارها را با هم شروع می کنند اما همه آنها را پیگیری نمی کنند. دوست دارند که دیگران شاد باشند و برای این کار تمام تلاش خود رابه کار می گیرند. بسیار محبوب اجتماعی و ایده آلیست هستند اما باید یاد بگیرند که دنیا را از دید واقعگرایایه تری هم ببینند .
-4 محافظه کار:
'' چهار'' ها بسیار حساس و سنتی هستند. آنها عاشق کارهای روزمره، روتین و پیرو نظم و انضباط هستند و تنها زمانی وارد عمل می شوند که دقیقا بدانند چه کاری باید انجام دهند. به سختی کار و تلاش می کنند. عاشق طبیعت و محیط خارج از خانه هستند . بسیار مقاوم و با پشتکار هستند. اما باید یاد بگیرند که انعطاف پذیری بیشتری داشته و با خود مهربانتر باشند .
-5 ناهماهنگ با جماعت:
'' پنج'' ها جهانگرد هستند و کنجکاوی ذاتی، خطر پذیری و اشتیاق سیری ناپذیر آنها به جهان هستی و دیدن محیط اطراف خود،غالبا برایشان درد سر ساز می شود. آنها عاشق تنوع هستند ودوست ندارند مانند درخت در یک جا ثابت بمانند. تمام دنیا مدرسه آنهاست و در هر موقعیتی به دنبال یادگیری هستند. سوالات آنها هرگز تمام نمی شود. آنها به خوبی یاد گرفته اند که قبل از اقدام به عمل، تمامی جوانب کار را سنجیده و مطمئن شوند که پیش از نتیجه گیری ،تمامی حقایق را مد نظر قرار داده اند .
-6رمانتیک و احساساتی:
''شش'' ها ایده آلیست هستند و زمانی خوشحال می شوند که احساس مفید بودن کنند . یک رابطه خانوادگی بسیار محکم برای آنها از اهمیت ویژه ای برخوردار است. اعمالشان بر تصمیم گیری هایشان موثر است و آنها حس غریب برای مراقبت از دیگران و کمک به آنها دارند. بسیار وفادار و صادق بوده و معلمان بزرگی می شوند. عاشق هنرو موسیقی هستند . دوستانی صادق و در دوستی ثابت قدم هستند.''شش'' ها باید بین چیزهایی که می توانند آنها را تغییر دهند و چیزهایی که نمی توانند، تفاوت قائل شوند .
- 7 عاقل و خردمند:
'' هفت'' ها جستجو گر هستند. آنها همیشه به دنبال اطلاعات پنهان و مخفی بوده و به سختی اطلاعات به دست آمده را با ارزش حقیقی آن می پذیرند.احساسات هیچ ارتباطی با تصمیم گیری های آنها ندارد. با اینکه در مورد همه چیز در زندگی سوال می کنند امادوست ندارند مورد پرسش واقع شوند و هیچگاه کاری را ابتدا به ساکن با سرعت شروع نمیکنند و شعارآنها این است که به آرامی می توان مسابقه را برد. آنها فیلسوفهای آیندههستند؛ طالبان علم که به هر چه می خواهند می رسند و سوال بی جوابی ندارند . مرموزهستند و در دنیای خودشان زندگی می کنند و باید یاد بگیرند در این دنیا چه چیزی قابلقبول است و چه چیزی نه !
-8آدم کله گنده:
'' هشت '' ها حلال مشکلات هستند. اساسی و حرفه ای سراغ مشکل رفته و آن را حل می کنند. قضاوتی درست دارند و بسیار مصمم هستندو طرحهاو نقشه های بزرگی دارند و دوست دارند زندگی خوبی داشته باشند. مسوولیت افراد را بر عهده می گیرند و مردم را با هدف خاص خود می بینند. با شرایط ویژه ای این امکان رابه وجود می آورند که دیگران همیشه آنها را رئیس ببینند .
-9 اجرا کننده و بازیگر:
'' نه '' ها ذاتا هنرمند هستند . بسیار دلسوز دیگران و بخشنده بوده و آخرین پول جیب خود را نیز برای کمک به دیگران خرج میکنند . با جذابیت ذاتی شان اصلا در دوست یابی مشکلی ندارند و هیچ کـس برای آنها فرد غریبه ای به حساب نمی آید.در حالاتمختلف شخصیت های متفاوتی از خود بروز می دهند و برای افرادی که اطرافشان هستند شناخت این افراد کمی دشوار به نظر می رسد . آنها شبیه بازیگرانی هستند که در موقعیت های مختلف رفتارهای متفاوتی نشان می دهند. افرادی خوش شانس هستند اما خیلی وقتها از آینده خود بیمناک و نسبت به آن هراسان هستند. آنها برای موفقیت باید به یک دوستی و عشق دو جانبه که می تواند مکملشان در زندگی باشد دست یابند
میوه ممنوعه
- لختی به وسعت بی نهایت در بی زمانی خویشتن درنگ كردم
آشنا بود ندای درونم
گویی از ازل با من بوده است و یاد ندارم
چه باید میگفتم؟ ....
- آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟
- تو مگر كیستی كه اینگونه خطابم كردی؟
مگر من خود خدای بی زمان نیستم...
پس این ندا از كجاست...
ولی نه .... انگار آشناست
چه حس غریبی ....
همانند آغوش گرم پدر ....
راستی من كی از خانه پدریم به در رفتم؟
- آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟
خدای من؟؟.... من كه خود خالقم ...
پس تو كیستی ای غریبه آشنا؟...
شاید میخواهی قدرت خدایی مرا به چنگ آوری؟ ...
شاید اوهام است....
اما نه ... خدایی چون من خود خالق اوهام خویشتن است
یادم آمد...
تو همانی كه میگفتی جز تو نیست.....
یادم آمد
اما اكنون جز تو، من نیز هستم
خدایی قدرتمند و مستقل
چون تو بی مكان
چون تو بی زمان
قادر
رحیم
جبار
پس تو را برای چه میخواهم؟
من خود خدای اوهام خویشم
- آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟
- نیستی
همه توان تو را من نیز دارم
اگر حتی روزی خدایم بودی
دیگر نیازی به تو ندارم....
- آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟
- ....
- آیا هنوز هم من خدای تو هستم؟
- خاموش
خاموش
نكند جنگ خدایان را طلب میكنی؟...
من از ازل تا ابد در رضوان خویشتن بر اریكه قدرت خویش نشستهام و نیازی به تو ندارم
...
...
چه طعم شیرینی
از همه میوهها شیرینتر است...
و وسوسه انگیز تر ...
بی علت نبود تا میوه ممنوعه نامش نهادی
خوردم تا جاویدان شوم
انگار همیشه این میوه را خوردهام
و همیشه جاویدان بودهام
اما ....
چقدر مكان داشتن سنگین است
چقدر زمان داشتن سنگین است
خدایا !
چقدر مفهوم انتظار عجیب است... و فرصت ... و نیاز
انگار این لحظه، برایم آشناست:
لحظه جدایی از او
...
گویی همیشه منتظر فرصتی دوباره بودهام...
- ای آدم !
از ازل تا ابد رفتی و آمدی
و هیچگاه نفهمیدی كه همه چیز را من به تو بخشیدم
به جز یك چیز كه یافتنش شرح وظیفه تو بود :
بی تضادی ....
این نوبت تو بود كه فریاد كنی با من در تضاد نیستی
اما تو با من در تضاد بودی
و حال كه از میوه ممنوعه خوردی
باید شروع كنی
ای فرزند گمشده من
این بار بی تضاد بیا
در خانه پدر به روی تو همیشه باز است
سروش عازمی خواه
دیگران را كوچك نشماریم
شب بعد ناخدا از او پرسید: در مورد علم هواشناسی چیزی میدانی؟
پیرمرد: نه
ناخدا: پس تو نیمی از عمر خود را از دست دادهای.
پیرمرد ناراحت شد و دوباره با همان افكار به اتاق برای خواب رفت.
شب بعد باز ناخدا پرسید: آیا در مورد علم دریا شناسی چیزی میدانی؟
پیرمرد: نه
ناخدا: پس تو سه چهارم عمر خود را از دست دادهای.
پیرمرد آن شب را نیز ناراحت به اتاق خود برگشت. ولی صبح زود به سراغ كابین ناخدا رفت و از او پرسید: در مورد علم شناشناسی چیزی میدانی؟
ناخدا: نه! شناشناسی؟
پیرمرد: بله. پس تو تمام عمر خود را از دست دادهای، چون كشتی به یك صخره برخورد كرده و در حال غرق شدن است. خداحافظ.
اكثر اوقات ما انسانها همانند ناخدا هستیم و مردم اطرافمان را آن پیرمرد میپنداریم. به تحصیلات، شغل، مقام، دانستهها و تجربیات خود میبالیم و فكر میكنیم دیگر به مشكلی بر نخواهیم خورد. در حالی كه روزی ممكن است قایق ما هم به صخره برخورد كند و فقط علم شناشناسی به دادمان برسد.
زندگی...
دلتنگی ها دل خموشی ها ثانیه ها دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی كه برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم چون بیداریم
ما زنده ایم چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشك عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم زیرا هنوز صبح هامان آذین ملكوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فكر من
واقعا فكر كن كه چه هولناك می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس رابر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن خال با روح ماست
متولدین ماههای مختلف در عشق
متولدین فروردین ماه :
به سوی من بیا
تا تو را حس كنم
و دنیا خواهد دید
داستانِ عشقی، سوزان را
كه شعلهاش در قلب من خواهد بود؛
به هنگام عاشقی گویی در دنیای شوالیهها و پرنسسها سر میكند.
قلبا عاشق است و در عشق پا بر جاست.
متولدین اردیبهشت ماه :
عشق را در چشمان من بنگر
چهره بر افروختهام را ببین و عشق را حس كن
به صدای نفسهای من گوش كن
و بشنو ترانه عشق را؛
عاشقی بی قرار است و كمرو ولی پر شهامت.
موسیقی بر او تاثیر فراوان دارد.
متولدین خرداد ماه :
با من به رویا بیا به رویای عشق
بیا تا بر فراز بلندترین كوه گام نهیم
بیا تا در ژرف ترین اقیانوس شنا كنیم
بیا تا به دورترین ستاره ها پر كشیم
بر عشق ما هیچ چیز ناممكن نیست؛
بهترین عاشق دنیاست و گفتارها و دل او پر از رویاهای عاشقانه است.
متولدین تیر ماه :
بهشت هیچ است
در برابر گام برداشتن در كنار تو
در شبی زیبا
زیر نور ماه؛
دلی نازك و پر ز محبت دارد و از دل سوختن می هراسد.
متولدین مرداد ماه :
گویی خورشید گرمای خود را از دست داده است
و گلهای سرخ عطری ندارند
و ستارگان دیگر نمیخوانند
آن گاه كه چشم میگشایم و میبینم
با تو نیستم؛
عاشق پیشه است و بی عشق زندگی نمیكند.
متولدین شهریور ماه :
شاید به نظر برسد كه عاشق نیستم
شاید به نظر برسد كه نمیتوانم عاشق باشم
شاید به نظر برسد كه حتی نمیخواهم عاشق باشم
ولی نه در برابر عشقی مانند عشق من به تو
كه تا آخرین لحظه عمر آن را در قلبم نگاه خواهم داشت؛
عشق او شعلهای كوچك ولی جاودان است و در پی عشقی حقیقی است.
متولدین مهر ماه :
با پر شورترین گفتارهای عاشقانه
با ماجراهای عاشقانهای كه خواهیم داشت
با فداكاری هایم در راه عشق به تو
خواهی دید كه چگونه دوستت دارم؛
در امور عشقی ورزیده است و زندگیاش پر از ماجراهای عاشقانه است . . .
زن متولد مهر عشق خود را در عمل نیز به اثبات می رساند.
متولدین آبان ماه :
در التهاب شنیدن ترانه گامهای تو هستم
كه به سوی من میآیی
و عاشقم بر انتظار آن لحظه كه تو را در كنار خود حس كنم
دوستت دارم؛
هیجان عشق برای او زیبا و پر جاذبه است و در عشق صادق است.
متولدین آذر ماه :
نجوایی از سوی تو
نگاهی كوتاه از تو
لبخندی شیرین بر لبان زیبایت
و من خود را غرق در عشق می یافتم؛
خوش بین است و راستگو. شاید نگاهی شاعرانه به عشق داشته باشد.
متولدین دی ماه :
روزها ماهها و سالها میگذرند
و شاید هیچ چیز عوض نشود
جز من
كه بیش از پیش عاشق گشتهام؛
شاید در ظاهر بی احساس باشد ولی قلبی گرم و پر ز عشق دارد.
متولدین بهمن ماه :
میخواهم آزاد زندگی كنم
بسان پرندگان مهاجر
ولی قفسی ساخته از عشق تو
جایی است كه همواره رو به آن خواهم داشت؛
عشق خود را دیر ابراز میكند و عاشق آزادی است. اولین عشق او قلبش را به تپش در میآورد و هرگز فراموش نخواهد شد.
متولدین اسفند ماه :
من آنی نیستم
كه بی عشق زندگی را سر كنم
آن گاه كه در رویایی عاشقانه هستم
و چشمانم را میگشایم
و عشق رویاییام را در تو میبینم؛
در عشق بی نظیر است. جذاب و پر نشاط است. احساساتی و رویایی است
دکتر علي شريعتي
زیباترین چیز در دنیا
فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.
خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگلها ،ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.
پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش
را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.
در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت.
وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است.ولی برگرد ودوباره بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید.نور از پنجره بیرون میزد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.
زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباندوصدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد،شنید.چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد.آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟
چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.
فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد.
خداوند فرمود:
این قطزه اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.
• اول آنکه کچل بود.
• دوم اينکه سيگار مي کشيد.
• سوم که از همه تهوع آورتر بود:
اينکه در آن سن و سال زن داشت!...
چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم درحاليکه :
• زن داشتم.
• سيگار مي کشيدم.
• کچل شده بودم.
و تازه فهميدم که خيلي اوقات آدم از آن دسته چيزهاي بد ديگران ابراز انزجار مي کند که در خودش وجود دارد.
«جبران خلیل جبران»
دوست
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام».
یه روز دیگه بهم گفت: «میخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنهام ».
یه روز دیگه گفت: «میخوام برم یه جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه. بعد كه همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه میدونی؟ من اینجاخیلی تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم.فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام».
یه روز تو نامهش نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم : «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی تنها».
یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
براش یه لبخند كشیدم و زیرش نوشتم : «آره میدونم. فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام».
حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه من هنوز تنهام.

